ميزان پولي است كه به عنوان خسارت از سوي قاتل يا كسي كه مرتکب ضرب و شتم شده به كسي كه صدمه ديده يا خانواده كسي كه كشته شده، پرداخت ميشود. در قوانين ايران ارزش جان زن نصف ارزش جان مرد در نظر گرفته شده است. براي مثال اگر خواهر و برادري در يك خيابان با ماشيني تصادف كنند و هر دو پايشان بكشند خسارتي كه به برادر ميدهند دو برابر خسارتي است كه به خواهرش ميدهند. و اگر در اين تصادف هر دوي آنها كشته شوند خسارتي كه براي پسر به خانواده‎‎اش داده ميشود، دو برابر خسارتي است كه براي خواهرش ميپردازند. يا اگر زني كه پنج ماهه حامله است تصادف كند و در آن تصادف كشته شود، ميزان خسارتي كه براي مرگ زن پرداخته ميشود نصف مبلغي است كه براي جنين پسري كه در شكم اوست ميپردازند

 

 

 

زن رو به خدا كرد و گفت: چرا ديه ما بايد نصف مردها باشد؟
خداوند: مهربانانه فرمود: عزيز من! اگر با كشتن، تو را از شوهرت بستانند
به او هشت ميليون مي رسد
ولي اگر او را بكشند تو صاحب شانزده ميليون مي شوي!!
زن خنديد و گفت: خدايا حكمتت را شكر

 

 

 

 

 

یکی از مسایل بسیار مهم و مورد توجه در کشور ما، امروزه بحث خسارت مازاد بر دیه است.

پرسش اصلی این است که آیا این گونه خسارت‌ها قابلیت مطالبه دارند یا نه؟
برای روشن‌ترشدن بحث لازم است در ابتدا به نمونه‌های عینی زیر توجه شود:
مثال اول: کارگر ماهر مکانیکی حین انجام کار به دلیل قصور کارفرما در رعایت اصول و ضوابط کار دچار حادثه و یک یا هر دو دست مشارالیه از ناحیه مچ، قطع می‌شود.

 
پس از اخذ دیه از کارفرما، با فرض این که هزینه درمان وی بیش از دیه مورد حکم باشد، آیا می‌تواند این هزینه‌ها را جداگانه مطالبه کند؟ آیا وی می‌تواندبا تقدیم دادخواست خسارت ایام بیکاری خود یا به عبارت دیگر تقویت قوای کاری را مطالبه کند؟


مثال دوم: صنعتگری از سوی ضاربان عمداً‌ مورد آسیب قرارگرفته و هر دو دست خود را از دست می‌دهد. در نتیجه فاقد قوای کار می‌شود. آیا این فرد می‌تواند به نحو مذکور مطالبه ضرر و زیان کند یا خیر؟
فروض مزبور و صدها مثال شبیه به آنها ممکن است ذهن افراد را مشغول کند که آیا فقه شیعه یا حقوق ایران پاسخی برای این پرسش‌ها دارد یا نه؟


آنچه مسلم است اینکه موضوع بحث اختلافی است. عده ای عقیده دارند هرچه هست، همان دیه است و شارع مقدس به جز دیه چیزی پیش‌بینی نکرده و به این ترتیب به پرسش‌های مطرح شده پاسخ منفی می‌دهند،‌اما نظر مخالفی نیز وجود دارد که برای بررسی بهتر آن ابتدا لازم است تعریف دیه و ماهیت حقوقی آن روشن شود:


امام خمینی (ره) در تحریرالوسیله می‌فرماید: «دیه مالی است که به جنایت برحردر نفس یا پایین‌تر از آن واجب شود. چه مقدر باشد یا نباشد. چه بسا غیر مقدر به ارش و حکومت و مقدر به دیه نامیده می‌شود.»
قانونگذار در ماده 15 قانون مجازات اسلامی نیز اشعار می‌دارد: «دیه مالی است که از سوی شارع برای جنایت تعیین شده است.» در باب ماهیت حقوقی دیه نیز اختلاف نظر است. عده‌ای عقیده برمجازات بودن آن دارند و در این راستا به ماده 12 قانون مجازات اسلامی استناد کرده و معتقدند که قانونگذار آن را در ردیف مجازات‌ها آورده است. در پاسخ می‌توان گفت که هر چند قانونگذار دیه را در ماده 12 قانون مذکور در ردیف مجازات‌ها بیان کرده؛ اما توجه به مواد بعدی قانون مجازات نبودن آن را تشدید می کند.


از جمله ماده 294 اشعار می‌دارد: «دیه مالی است که به سبب جنایت به نفس یا عضو به مجنی علیه یا به ولی یا اولیای دم داده می‌شود.» اگر دیه مجازات بود، نباید به اولیای دم پرداخت می‌شد و مانند جزای نقدی باید به حساب درآمد عمومی واریز شود. نکته دیگر این که مجازات با فوت محکوم علیه زایل می‌شود. در حالی که با فوت جانی دیه از اموال وی پرداخت می‌شود. به علاوه این که مجازات‌ها جنبه شخصی دارند. در حالی که درباب دیات در مواردی عاقله محکوم و ملزم به پرداخت دیه می‌شود. از سوی دیگر مواد 330 و 331 قانون مجازات اسلامی دیه را برای جبران خسارت فرض کرده است. بنابراین با توجه به مراتب مزبور به نظر می‌رسد دیه برای جبران خسارت وضع شده است. پس از تعیین ماهیت حققی دیه این پرسش اساسی به ذهن متبادر می‌شود که اگر شارع مقدس، دیه را برای جبران خسارت وارد شده به مجنی علیه تشریع نموده، چرا تمامی خسارت جبران نگردد؟
نگارنده برخود لازم می‌داند برای روشن‌تر شدن موضوع بحث،‌مطالبی را درباره مسوولیت مدنی بیان کند. از نظر مسوولیت مدنی باید دانست که شرایط دعوی خسارت چیست؟ یا به عبارت دیگر ارکان مسوولیت کدام است؟ برای تحقق مسوولیت وجود سه عنصر ضرورت دارد: وجود ضرر،‌فعل زیانبار و رابط علیت مستقیم میان فعل زیانبار

 

در بخش نخست این مقاله بحث قابلیت مطالبه خسارت مازاد بر دیه مطرح گردید. در این شماره ادامه بحث را پی می‌گیریم.


ضرر، آنچه که در میان عناصر مذکور بیش از همه نیازمند توضیح است. رکن اول وجود ضرر است. ضرر یا خسارت عبارت است از: نقص در اموال یا از میان رفتن منفعت مسلم و یا لطمه به سلامت و حیثیت و عواطف شخص پس از تعریف ضرر باید دید که آیا تمامی ضررها قابل جبران هستند یا خیر؟ پاسخ این پرسش به طور قطع منفی است؛ زیرا ضررها و منافعی که جنبه احتمالی و توهمی دارند، قابلیت جبران ندارند. بنابراین اگر شخصی انسان ولگرد یا بیکاره‌ای را حبس کند و یا پای او را بشکند، محبوس یا مضروب نمی‌تواند خسارات ناشی از بیکاری را مطالبه کند؛ زیرا وقوع و ورود ضرر در مانحن فیه قطعی و مسلم نیست و متکی بر ظن و گمان است.
نتیجه این که شرط اصلی ضرر، قابل مطالبه مسلم و مستقیم بودن آن است.با دقت در مثال‌های مذکور، وجود 3 رکن یاد شده به خوبی به چشم می‌خورد، به خصوص درباره هزینه‌های درمان. صرفاً در باب خسارات ایام بیکاری ممکن است تشکیک شده وعده‌ای این خسارات را عدم النفع تلقی کنند و در نتیجه قابل مطالبه ندانند؛ اما با اندک تامل می توان تفاوت آن را با عدم النفع تشخیص داد.


با این توضیحات، بررسی موضوع از دیدگاه حقوقی بی‌فایده نیست:
1. از منظر قانون: قانونگذار در مواردی در قانون مجازات اسلامی سخن از خسارات به میان آورده است. ماده 333 قانون مذکور اشعار می‌دارد: در مواردی که عبور عابر پیاده ممنوع است، اگر عبور کند و راننده‌ای که با سرعت مجاز و مطمئنه در حرکت بوده و وسیله نقلیه نیز نقص فنی نداشته است و در عین حال قادر به کنترل نباشد و با عابر برخورد کند و منجر به فوت یا مصدوم شدن وی شود، راننده ضامن دیه و خسارت وارد شده نیست. پرسش این است که منظور از خسارت در این ماده چیست؟ مگر فوت یا مصدومیت عابر چه خسارتی به بار می‌آورد و اگر برای فوت یا مصدومیت دیه تعیین می‌شود، چرا قانونگذار به این صراحت واژه خسارت را به کار برده است؛ البته در مواد دیگری از همین قانون نیز صحبت از خسارت شده که نیاز به توضیح آنها نیست. در قوانین دیگر نیز قانونگذار بر لزوم جبران خسارت اشاره کرده است. ماده 12 قانون اصلاح قوانین و مقررات موسسه استاندارد و تحقیقات صنعتی مصوب 5 بهمن 1371 بیان می‌کند: هر گاه ارتکاب یکی از جرایم مذکور در این قانون موجب بیماری یا آسیب شود، مرتکب حسب نتایج حاصله به مجازات‌های زیر محکوم می‌شود:

 


1. درصورتی که مدت معالجه زاید بر 2 ماه نباشد، مجازات مرتکب 6 ماه تا 2 سال حبس تعزیری و یا 500هزار تا 2 میلیون ریال جزای نقدی است.
2. در صورتی که مدت معالجه زاید بر 2 ماه باشد، مجازات مرتکب یک تا 3 سال حبس تعزیری و یک میلیون تا 2 میلیون ریال جزای نقدی است.
3. در صورتی که موجب نقص عضو شود مجازات مرتکب حسب مورد 3 تا 10 سال حبس تعزیری و 2 میلیون تا 5 میلیون ریال جزای نقدی است.
4. در صورتی که منتهی به مرگ شود، مجازات مرتکب 3 تا 15 سال حبس تعزیری و 3 میلیون تا 10 میلیون تا 5 میلیون ریال جزای نقدی خواهد بود. در تمام این موارد در صورت شکایت مصرف کننده و به شرط اقوا بودن سبب از مباشر دیه و خسارت مصرف کننده براساس قانون مجازات اسلامی و طبق حکم محاکم جبران می‌شود.»
مواد یک ، 2 و 3 قانون مسوولیت مدنی و همچنین بند 2 ماده 9 قانون آیین دادرسی دادگاه‌های عمومی و انقلاب در امور کیفری مصوب 28 شهریور 1378 در زمینه جبران خسارات مذکور و منافع ممکن الحصول صراحت داشته و قابل استناد است.


2. از منظر رویه قضایی: هر چند در این مورد رای وحدت رویه‌ای از هیات عمومی دیوان عالی کشور صادر نشده و در سال 1368 نیز رای اصراری حقوقی شماره 104 مورخ 14 آذر 1368 جبران این گونه خسارت‌ها را نپذیرفته، ولی رای اصراری حقوقی شماره 6 مورخ 5 تیر 1374 با دیدگاهی کاملاً‌ مخالف با رای نخست به جبران این گونه خسارات صحه گذاشته است.


متن رای چنین است:
«به دلالت اوراق محاکماتی، عمل ارتکابی خواندگان ایراد ضرب عمدی منتهی به شکستگی استخوان پای مجنی علیه است که علاوه برصدور حکم دیه در حق مجنی علیه به دلیل تقویت قوای کاری خواهان، دادگاه خواندگان را به پرداخت ضرر و زیان محکوم کرده است. با توجه به این که از احکام مربوط به دیات و فحوای مواد قانون دیات، ‌نفی جبران سایر خسارات وارد شده مجنی علیه استنباط نمی‌شود و با توجه به این که منظور از خسارت و ضرر و زیان وارد شده، همان خسارت و ضرر و زیان متداول عرفی است، بنابر مستفاد از مواد یک، 2 و 3 قانون مسوولیت مدنی با توجه به قاعده کلی لاضرر و همچنین قاعده تثبیت و اتلاف لزوم جبران اینگونه خسارت بلا اشکال است.»
ممکن است ایراد شود که رای اصرار برای محاکم در موارد مشابه لازم الاتباع نیست؛ اما ذکر 2 نکته در این بخش لازم است:


اولاً ،عالی‌ترین مرجع قضایی کشور در رای صادر شده به جبران این گونه خسارات اشاره کرده و آن را پذیرفته است.
ثانیاً‌، نحوه استدلال دیوان عالی کشور و مجموعه مباحث آن در این راستا می‌تواند برای محاکم قابل استناد و راهگشا باشد.
3. از منظر عدالت و انصاف قضایی: اصل عدالت و نصفت قضایی نیز ایجاب می‌کند که این گونه ضررها جبران شده و هیچ ضرری جبران نشده باقی نماند.

 

 

برابری دیه مسلمان و غیر مسلمان

بعد از سالها جدال جامعه حقوقی و اظهار نظر علماء، خصوصاً آیت الله صانعی، که نظر به برابری دیه مسلمان و غیرمسلمان دارند، و کوشش قوه قضاییه برای تصویب قانون برابری دیه مسلمان و غیرمسلمان و اخذ نظر مساعد مقام رهبری، اولین رأی در مورد برابری دیه مرد مسلمان و غیرمسلمان در دادگاههای کیفری استان تهران صادر شد. بدین ترتیب، به یکی از موارد ایراد تابعین سایر ادیان و مذاهب به نحوه رسیدگی به پرونده های آنان پایان داده شد.
برابر ماده 297 قانون مجازات اسلامی، دیه قتل مرد مسلمان تعریف شده بود، هرچند برابر ماده 300 قانون مدنی دیه قتل زن مسلمان (خواه عمدی و خواه غیرعمدی) نصف دیه مرد مسلمان ذکر شده است. سکوت در مقابل دیه غیرمسلمان و نیز رویه های مختلفی که در محاکم سراسر کشور راجع به دیه غیرمسلمان اتخاذ شده بود، از دلایل مهاجرت اقلیتهای مذهبی از ایران شده بود. صاحب این قلم، تبرعاً، در چندین پرونده، وکالت اولیاء دم مقتولین اقلیتهای مذهبی را پذیرفته و از طرق دیگر، یعنی مطالعه خسارت و امثال آن، در صدد بودم که به جامعه ایرانیان غیرمسلمان یا غیرمسلمانان ساکن ایران این اطمینان را بدهم که حداقل از نظر دیه، به لحاظ اینکه حفظ امنیت آنان بر عهده دولت اسلامی است، کوشش نموده ام. در سمینارها و سخنرانیهایی که اقلیتها اینجانب را دعوت می کردند یا در مجالس مربوط به حقوق بشر، از این ماده انتقاد کردم، تا اینکه خوشبختانه ریاست محترم قوه قضاییه– با جلب نظر مقام رهبری و ارائه لایحه ای که با اما و اگرهای شورای نگهبان سرانجام به تصویب رسید– باعث تصحیح این ایراد شدند و بدین ترتیب، جواب زحمات چندین ساله خود و دیگر همکارانم را با اجرای این قانون در محاکم کیفری استان دریافت کردیم.
پرونده ای که به رأی برابری دیه منتهی شد مربوط است به قتل یک تاجر هندی که سالها در ایران تجارت و زندگی می کرد و، به گفته کسانی که با وی مراوده تجاری داشتند، در حسن شهرت و صداقت و امانت در کسب، زبانزد خاص و عام بود. این تاجر سیک مذهب به قتل رسید. دادگاه کیفری استان قاتل را به دوازده سال حبس و پرداخت دیه محکوم کرد.
تعدادی از علماء، به ویژه آیت الله صانعی، به برابری قصاص نظر دارند. ایشان به نظرشیخ صدوق در کتاب «من لایحضره الفقیه» استناد می کنند و توجه جامعه حقوقی را به نکته ظریفی جلب می نمایند. کیفر آن کس که با امام مخالفت ورزد و یکی از کفار را عمداً به قتل رساند، قتل است؛ نه به جهت حرمت خون کافر، بلکه به خاطر مخالفت با امام المسلمین. هرچند شیخ صدوق از کافر یاد می کند، طبیعی است که اهل کتاب از حرمت بیشتری برخوردارند. اما نکته ظریف نظرشیخ صدوق یا ابن جنید و حلبی در تفاوت عنوان قصاص و قتل است. به گفته آیت الله صانعی، مشهود فقیهان برای اثبات عقیده خود به قرآن و سنت و اجماع تمسک جسته اند.
آیه 141 سوره نساء چنین است: «و لن یجعل الله للکافرین علی المومنین سبیلاً»؛ یعنی، خداوند هرگز بر زیان مؤمنان برای کافران راه تسلطی قرار نداده است. شیخ طوسی، در کتاب «الخلاف»، مراد از آیه را نهی می داند، نه اخبار؛ یعنی، نباید کافران بر مسلمانان سلطه و سیطره داشته باشند(ج5، ص145، مسئله2). طبیعی است که قاتل عامل حکومت نیست تا سلطه حکومت کافر مطرح باشد، بلکه فردی است که در زیر لوای اسلام زندگی می کند و توقع طبیعی او حفظ امنیت جانی است.
روایات وارده، به گفته آیت الله صانعی به نقل از شهید ثانی، در کتاب «مسالک الافهام»، این روایتها را کثیر دانسته اند(ج17ص142)؛ و یا صاحب «جواهر الکلام» آنها را متفبص یا متواتر دانسته است، که خود بحثی عمده را می طلبد.( ج42 ص150)
آیت الله صانعی می فرماید: «حاصل سخن آنکه در مسئله قصاص، نه برابری در جنسیت (زن بودن و مرد بودن) لازم است و نه برابری در دیانت (مسلمان بودن)، بلکه آیات قرآنی اقتضا دارد که جان انسانی محترم است و هرکس عمداً اقدام به قتل دیگری کند، خانواده مقتول می توانند قاتل را قصاص کنند، بدون آنکه لازم باشد مالی را به عنوان ما به التفاوت دیه پرداخت کنند. روایتهایی که در این مسئله وارد شده، از آن جهت که با قرآن مخالفت دارند و دارای ایرادهای فقه الحدیثی اند، نمی توانند مرجع فتوا و رأی فقهی قرار گیرند(برابری قصاص؛ زن و مرد، مسلمان و غیرمسلمان. از مجموعه «فقه و زندگی». ج2، ص92).
هرچند مبحث برابری قصاص، با تکیه بر فتاوی علمایی همچون آیت الله صانعی، می تواند فتح بابی باشد تا همانند موضوع برابری دیه به صورت قانون درآید و به یکی از نابرابریها، که متأسفانه به اسلام نسبه داده می شود، پایان دهد.
به هر روی، جای خوشحالی است که حاصل چندین سال کوشش جامعه حقوقی مستقل و نیز حقوقدانان اقلیتهای مذهبی و جوامع مذهبی اقلیتها به نتیجه نهایی رسید و نخستین حکم صادره در این مورد صادر شد. دوازده سال حبس و پرداخت دیه مساوی حاصل کوشش جامعه حقوقی و تعامل مجلس، رئیس قوه قضاییه و موافقت رهبری و، در نهایت، پیروزی اندیشمندان جامعه حقوقی، که طرفدار حقوق بشر هستند، می باشد.

 

 

 

 

ماهيت ديه از نظر دکتر کاتوزيان  85/2/11

آنان كه بامفاهيم جديد حقوق جزاخوگرفته اند ازمشاهده پاره اي ازنهادهاي پيشين شگفت زده مي شوند. به عنوان مثال، ازخودمي پرسند كه اگر ديه درشماركيفرهاست چرابه ولي دم داده مي شود وچگونه است كه گاه بين المال عهده دارآن است؟ واگرهدف ازتشريع آن جبران زيان ناشي ازجرم است به چه دليل ويژه قتل وجرح شده ودرسايرجرايم ازآن استفاده نمي شود وچراميزان آن ثابت است ورابطه اي باميزان واقعي خسارت درهرموردندارد؟

اين ابهام تنهارنگ نظري ندارد؛ درعمل نيزدادرسان رابه ترديد ودودلي انداخته است، يعني اگرالزام به دادن ديه كيفرمجازات قتل وجرح باشد باحكم به جبران خسارات مادي ومعنوي زيان ديده قابل جمع است مجرم بادادن ديه كيفرمي بيند وباالزام به جبران خسارت، آثارمدني تجاوزخودراازبين مي برد ولي هرگاه ديه به منظورتشفي خاطرزيان ديده وجبران رنج وهزينه درمان اوپرداخته شود توجه دادگاه به زيان اضافي مورد ادعادشوارمي نمايد.قانونگذارنيزدراين دودلي شريك ديگران است:درقانون راجع به مجازات اسلامي مصوب 21 مهرماه 1361ديه تنهاچهره كيفري داشت وماده 7 ديات رادركنارحدودوقصاص وتعزيرات درشمارمجازاتهاآورده بود ماده 10قانون نيزدرتعريف ديات چنين داشت كه: ((ديات جزاي مالي است كه ازطرف شارع براي جرم تعيين شده است)) ولي تجربه هاي بعدي به نويسندگان قانون نشان دادكه بايد ازاين گزافه دست كشند وماهيت دوگانه وپيچيده اين نهادرادرنظربگيرند. پس درقانون مجازات اسلامي مصوب1371 (ماده 15) چنين آمده است: ((ديه مالي است كه ازطرف شارع براي جنايت تعيين شده است))

اين تغييرعبارت، درعين حال كه نشان مي دهد قانونگذاربه خودآمده ومتوجه اشكال شده است هيچ گرهي رانمي گشايد وبرابهام مفهوم ديه مي افزايد، زيرادرتعريف نيامده كه ديه براي كدام چهره جنايت مقررشده است: براي تنبه مجرم وايجاد نظم وصلح اجتماعي، يابراي جبران زيان قرباني جرم؟ اگر تعريف پيشين((ديه)) رابجايانابجا((جزا)) معرفي مي كرد تعريف كنوني آن اندازه صراحت رانيزندارد وانگهي درماده 12 قانون هنوزهم ديه درشمارمجازاتهاست وسايه اي كه براين تعريف ناقص دارد برابهام آن مي افزايد وچهره كيفري آن راتقويت مي كند.

ازنظررواني دغدغه خاطردادرس فراترازاين گونه دودليهاست : عدالت وتاريخ روبروي هم ايستاده اند واودراين انديشه كه چگونه آندورادركنارهم نهد.

ازيك سو، سنتهاي ديرين به اوچنين القامي كند كه بارهروان همگام شود وبه آنچه ساليان درازفقيهان وانديشمندان گفته اند پاي بند بماند وبدعتي رارواندارد. وانگهي، باخودمي انديشد كه راه سلامت گام نهادن برجاي پاي ديگران است انسان متعارف راه آسان وكوفته رابرجاده ناهموارترجيح مي دهد وحركت درجمع راانتخاب مي كند تامصون ازگزند بماند وواداربه هيچ تلاشي نشود.

ازسوي ديگر، نداي عدالت زمزمه مي كند: نشنيده اي كه بزرگان گفته اند((تن آدمي شريف است به جان آدميت))؟ برابرداشتن رياضي همه كساني كه لباس زيباي آدمي رابه تن دارند عين ستم است وتظاهربه عدالت. عدالت واقعي نهادن هرچيزبرجاي سزاوارآن است وشناختن جاي سزاوارباچشم بسته ميسرنمي شود ولازمه آن رعايت همه شئوون وشرايط است چگونه مي توان خسارت شكستن دست جراح ياهنرمندي رابادست بيكاره اي دغل برابرداشت ودم ازعدالتخواهي زد؟ آيابواقع انسانهادرپيشگاه قانون همچون اموال مثلثي ارزشي برابردارند وشرف وتقواوعلم ووضع اجتماعي آنان به حساب نمي آيد؟

آيامي توان برشاهكارجهان خلقت وجاني كه حق دراودميده است بهاي مالي گذارد ونقصي راكه براين مجموعه متفكروفعال وارد شده است با((ارش)) وارد براشياء وحيوان قياس كرد؟ آياباورنداري كه ديه درمجموعه كنوني ارزشهاي اخلاقي رنگ ومفهوم ديگري پيداكرده است كه بايد آن رابه اجتهادي ديگر بيابي وسنت مورد احترام خودراجلايي تازه بخشي تاگرد پيري برچهره آن احساس نشود؟

برخورداين دونيزوجاذبه هاي هركدام دررويه قضايي آشكاراست: دادرسان جوان وبه ويژه دانش آموختگان دانشكده هاي حقوق تمايل به اجتهاد جديد دارند ودرتلاشند تااحترام به باورهاي خودرابامصالح اجتماعي وارزشهاي آن سازگاركنند وعدالت ماشيني ونوعي رارهاسازند، ولي ديوان عالي به احتياط واحترام به سنتهانظردارد.

راي مورد نظرمانموداري ازاين كشاكش دروني است ومي توان پيش بيني كرد كه سرانجام برخوردانديشه هاهردونظرافراطي راتعديل مي كند وگامي ديگر درراه ((معقول شدن)) نظام حقوقي برداشته مي شود تلاش مانيزبراي نشان دادن مسيرحركت اين تحول وجلوگيري ازانحراف آن است.

پرونده شماره 3-1/2981-67/54 راي اصراري هيات عمومي ديوان عالي كشور14/9/1368:

خلاصه جريان پرونده.

درتاريخ 26/12/63 آقاي محسن زندي دادخواستي به طرفيت آقاي ذبيح الله گوران مبني برمطالعه مبلغ دوميليون ريال بابت ضرروزيان ناشي ازجرم به دادگاههاي عمومي ساري تسليم واظهارداشته: خوانده بافرزندم تصادف كرد كه منجربه شكستگي شديد استخوانهاوضربه مغزي گرديد مدت سه سال تحت معالجه بوده ولي معالجات موثرواقع نشد ازبابت ضرروزيان وازباب تسبيب به استناد حكم شماره 63/418 دادگاه كيفري يك سازمان تقاضاي صدورحكم محكوميت وي رابه پرداخت مبلغ فوق دارم.

خواهان درجلسه دادرسي افزوده است خوانده مجموعا به پرداخت مبلغ 95 هزارتومان بابت ديه محكوم شده كه آن رادريافت كرده ام، ولي هزينه معالجه بيشترازاين مبلغ بوده است مضافا براينكه فرزندم دچاربيماري رواني شده ونگهداري وي درآينده مستلزم تحمل هزينه هايي خواهد بود. خوانده پاسخ داده بافرزند خواهان تصادف كردم وبه پرداخت مبلغي به عوان ديه محكوم شدم كه پرداخت شدوپس ازاين جريان اقامه دعوي عليه من وجه قانوني ندارد وتقاضاي رد دعوي رامي نمايد.

شعبه اول دادگاه عمومي به موجب دادنامه شماره 64/483 حكم به محكوميت خوانده جمعا به پرداخت مبلغ 600 هزارريال براساس نظركارشناس صادرمي نمايد.

متعاقب فرجامخواهي خوانده، شعبه 11 ديوان عالي كشور، بااين استدلال كه باوجود صدورحكم به پرداخت ديه ووصول آن مطالبه ضرروزيان ناشي ازجرم وجه شرعي وقانوني ندارد، حكم صادره رامغايرباموازين قانوني تشخيص مي دهد وبانقض آن رسيدگي مجددرابه شعبه ديگر دادگاه عمومي ساري ارجاع مي نمايد.

شعبه اول دادگاه حقوقي يك درتاريخ 11/5/65 به لحاظ اينكه صدورحكم دادگاه كيفري به پرداخت ديه رافع مسئووليت مدني خوانده نيست، به صدورحكم محكوميت خوانده به پرداخت مبلغ 600 هزارريال بابت ضرروزيان ناشي ازجرم اظهارنظرنموده وپرونده جهت بررسي به اين شعبه( شعبه سوم ديوان عالي كشور) ارجاع شده وبه موجب دادنامه شماره 666/3-11/11/10/65 چنين راي داده شده است:

((باتصويب واجراي قانون راجع به مجازات اسلامي وقانون حدودوقصاص قانون مسئوليت مدني درحدي كه باقوانين مذكورتعارض دارد منسوخه تلقي مي شود ومطالبه ضرروزيان مادي مجوزشرعي ندارد وباعدم تنفيذ نظريه پرونده جهت اقدام مقتضي به دادگاه ذي ربط اعاده شده است ودادگاه باهمان دلايل ومستندات مندرج درنظريه حكم به محكوميت خوانده به پرداخت مبلغ فوق صادرنموده است .

حكم دادگاه مورد اعتراض وتجديد نظرخواهي خوانده قرارگرفته وپرونده مجددابه ديوان عالي كشورارسال وشعبه سوم به موجب دادنامه شماره 733/2-21/10/66 اعتراض راوارد تشخيص وباهمان استدلال مندرج دردادنامه قبلي خودراي صادره رانقض ورسيدگي رابه شعبه ديگر دادگاه حقوقي يك ساري محول مي نمايد پرونده پس ازوصول به شعبه دوم دادگاه حقوقي يك ارجاع وبه كلاسه 66/321 به ثبت مي رسد دادگاه درتاريخ 29/11/66 پس ازكسب نظرمشاورپايان رسيدگي رااعلام وخلاصتا به شرح زيرمبادرت به صدورراي مي نمايد.

((باتوجه به محتويات پرونده كيفري مقصربودن خوانده محرزاست ومطالبه ضرروزيان ناشي ازجرم مغايرتي باموازين شرعي وقانوني ندارد. باتوجه به مواد 7و10 قانون راجع به مجازات اسلامي ديه نوعي مجازات است وباضرروزيان ناشي ازجرم تفاوت بسياردارد وطبق اصل اباحه مطالبه ضرروزيان ناشي ازجرم چون شرعا ممنوع نشده جايزومباح مي باشد دراصل 171 قانون اساسي وماده 154 قانون تعزيرات مطالبه ضرروزيان جايزاعلام شده ودرقانون مجازات اسلامي مطالبه ضرروزيان نفي نگرديده ودرمواد3و4 و5 قانون مسئوليت مدني كه تاكنون نسخ نشده وبه قوت خود باقي است، جبران ضرروزيان ناشي ازجرم پيش بيني شده وازنظرقانون مدني نيزهرگاه كسي سبب ورود خسارت به غيرشود بايد ازعهده آن برآيد بنابه مراتب حكم به محكوميت خوانده به پرداخت مبلغ 600هزارريال بابت خسارات وارده صادرمي نمايد))

راي دادگاه مورد اعتراض وتجديد نظرخواهي خوانده قرارگرفته وپرونده به ديوان عالي كشورارسال شده است.

به تاريخ روزسه شنبه 14/9/1368 جلسه فوق العاده هيئت عمومي ديوان عالي كشورپس ازطرح موضوع وقرائت گزارش وبررسي اوراق پرونده واستماع عقيده نماينده دادستان كل كشورمبني بر((درپرونده 67/54 هيئت عمومي ، نظردادسراي ديوان عالي كشوربه شرح زيراست: نظرديوان عالي كشورمورد تاييد است)) مشاوره نموده وبه اكثريت قريب به اتفاق بدين شرح راي داده اند:

راي هيات عمومي ديوان عالي كشور(شعب حقوقي)

((حكم تجديد نظرخواسته واستدلال دادگاه مخدوش است زيراادعاي مطالبه ضرروزيان ناشي ازجرم براثرضربه مغزي وشكستگي استخوان جمجمه شهاب زندي دردادگاه كيفري مطرح ورسيدگي شده ودادگاه كيفري درحكم خودمقدارديه رابرطبق قانون ديات معين نموده است بنابراين دعوي ضرروزيان وارده به شخص مزبوربراثرهمين جرم تحت عنوان ديگري غيرازديه فاقد مجوزمي باشد واگر تجديد نظرخواه درمورد كميت ديه اعتراض داشته باشد بايد ازطريق مراجع كيفري اقدام نمايد لذاحكم فرجامخواسته نقض مي شود وتجديد رسيدگي بارعايت ماده 576 قانون آيين دادرسي مدني به شعبه ديگر دادگاه حقوقي يك ساري محول است))

درتصميم ديوان عالي ونظرشعبه سوم آن چند نكته مهم وجوددارد كه مطالعه وتحليل آنهابه يافتن راه حل مطلوب كمك فراوان مي كند.

1.نسخ قانون مسئووليت مدني

درراي شعبه سوم ديوان عالي كشور، درمقام نقض نظريه شعبه اول دادگاه حقوقي يك، چنين مي خوانيم: ((باتصويب واجراي قانون راجع به مجازات اسلامي وقانون وحدودقصاص، قانون مسئووليت مدني درحدي كه باقوانين مذكورتعارض دارد منسوخه تلقي مي شود ومطالبه ضرروزيان مادي مجوزشرعي ندارد..)) چنين گشاده دستي دراعتقاد به نسخ ضمني قانون ازديوان عالي بعيد است زيرامفاد مواد 3و4 و5 قانون مسئووليت مدني كه درنظريه دادگاه تالي به آن استناد شده درواقع بيان مصداقهايي ازقواعد تسبيب است؛ قاعده اي كه بي گمان چهره شرعي دارد ودرقانون مدني وبخش تعزيرات قانون مجازات اسلامي به تكرارازآن سخن رفته است بالاترين نتيجه ادعاي شمول ديه برتمام زيانهاي مادي ومعنوي پذيرش اين نكته است كه باپرداخت ديه ازقرباني جرم رفع ضررشده وديگر زياني باقي نمانده است كه باحكم جداگانه جبران شود. اين ادعا، برفرض پذيرفته شدن، حاوي تعارض ميان قانون مجازات اسلامي وقواعد مسئووليت مدني نيست؛ به معني اجراي ويژه اي ازمفاد آن است پس چرابايد توهم نسخ ضمني درآن رود؟

وانگهي، چنانكه درراي ديوان نيزبه طورضمني به آن اشاره شده است، قلمروقانون مسئووليت مدني به مراتب گسترده تراززيانهاي ناشي ازقتل وجرح است وشامل تمام مواردي كه ازفعل ياتفريط شخص به ديگري آسيب وضررمي رسد مي شود ، خواه آن فعل ياتفريط جرم باشد يانباشد وخواه جرم منبع ضررقتل وجرح باشد ياكارنارواي ديگر، پس اگر ديوان عالي اعتقاد داشته باشد كه احكام ديه قلمروآن موادرامحدودمي كند آياشايسته است كه واژه نسخ رابكارببرد؟

نسخ به معني زدودن حكم ازنظام حقوقي است، درحالي كه محدودشدن قلمروحكم دراصطلاح ((تخصص)) ناميده مي شود تفاوت اين دواصطلاح وآثارويژه هركدام به طورمعمول درمقدمه علم حقوق وبراي جواناني كه درآغاز مطالعه حقوق هستند گفته مي شود: درفرضي كه قانون سابق عام وقانون جديد معارض باآن خاص است، حكم جديد رامخصص عام پيشين مي گويند تانشانه بقاي حكم ومحدودشدن قلمروآن باشد1 ادعاي شعبه سوم برفرض كه تمام مباني آن پذيرفته شود، اين است كه قلمرواحكام مسئووليت مدني درخصوص زيان ناشي ازقتل وجرح محدودشده ودادن مبلغ مقطوع ديه جاي آن راگرفته است درچنين فرضي، سخن ازنسخ گفتن خطاست وآثارنامطلوبي به بارمي آورد كه بي گمان صادركنندگان راي نيزملتزم به آن نمي شوند.

2.ماهيت ديه

درباره ماهيت ديه تاكنون دوپاسخ گوناگون داده شده است .

1.ديه كيفرمجازات قتل وجرح وهدف ازآن تنبه مجرم است اين گفته درراي مورخ 29/11/66 شعبه اول دادگاه حقوقي يك چنين توجيه شده است:

((… باتوجه به مواد 7و10 قانون راجع به مجازات اسلامي، ديه نوعي مجازات است وياضرروزيان ناشي ازجرم تفاوت بسياردارد وطبق اصل اباحه مطالبه ضرروزيان ناشي ازجرم چون شرعا ممنوع نشده جايزومباح مي باشد)) بخش نخست استدلال كه درآن آمده است((ديه نوعي مجازات است)) بيان چهره اي ازواقعيت است نه تنهادرقانون مجازات اسلامي ديه رادرشماركيفرهاآورده اند، ازنظرتاريخي درفقه نيزنظري بدين مضمون به ديه شده است2.وانگهي ،مالي كه به سبب جنايت برمجرم واجب مي شود3، بي گمان رنگي ازكيفرهم دارد ولي بخش دوم آن كه مي گويد((ديه باضرروزيان ناشي ازجرم تفاوت بسياردارد)) قابل انتقاد به نظرمي رسد زيرااگرديه تنهاكيفرجرم بود، نمي بايست به زيان ديده پرداخته شود واوبتواند ازديه بگذرد ومجرم راعفو كند امكان اسقاط امتيازي كه قانون به اشخاص مي دهد نشانه وجود حق است؛ حقي كه به ميراث نيزمي رسد وانگهي درقانون ديات به مواردي برخوردمي شود كه ديه خسارت ناميده شده يابراي اموري مقرراست كه جرم محسوب نمي شود وكيفري ندارد براي مثال درماده 316 ق.م.ا.ديه درخطاي محض به عهده عاقله است ودرماده 311 مي خوانيم: ((عاقله تنهاعهده دارپرداخت خسارتهاي حاصل ازجنايتهاي خطايي محض ازقتل ناموضحه است4)) همچنين، درباب مئجبات ضمان( اتلاف وتسبيب) موارد گوناگوني پيش بيني شده كه شخص ضامن ديه است بدون اينكه جرمي مرتكب شده باشد(مواد319 به بعد)5

ازاينهاگذشته، درصورتي كه ديه تنهاكيفرجرم قتل وجرح باشدكه به وسيله قرباني آن انتخاب مي شود زيان ديده ياشاكي مي تواند هم ديه رابگيرد وهم زيان ناشي ازجرم را؛ نتيجه اي كه پذيرش آن برخلاف اصول مسئووليت مدني است: هدف ازمسئووليت مدني جبران ضرراست نه تحصيل سود براي زيان ديده پس، ضرري راكه به گونه اي جبران شده است نمي توان مطالبه كرد دادن ديه، تمام يادست كم بخشي اززيان قرباني جرم راجبران مي كند وزمينه ضمان مجرم راازبين مي برد؛ همانند وفاي به عهد درديون كه به سقوط تعهد منتعي مي شود.

2.ديه وسيله جبران خسارت ناشي ازجرم مربوط مي كند، پاره اي ازنويسندگان وقضات راچنان فريفته است كه نقش ديه رادراموركيفري فراموش كرده انددرنظراينان ديه وسيله جبران خسارت است ومجازات نيست ولي اين نظرافراطي رانيزبايد مردودشمرد زيرانه تنهاقانون مجازات آن رادرشماركيفرهاآورده است( ماده 12ق.م. ا.) نتيجه منطقي اين نظرامكان جمع ديه باقصاص وحدودتعزيرات است درحالي كه قانون اين امكان رانپذيرفته ودرواقع اختلاط مجازاتهارامنع كرده است اگر ديه تنهاچهره مدني داشت وابزارجبران خسارت بود، مي بايستي قاتل مجازات قصاص راتحمل مي كرد وبادادن ديه نيزضررناشي ازكارخودراجبران مي ساخت ولي قانونگذارديه راكفه متقابل قصاص ساخته وبه شاكي اجازه داده است كه يكي ازآندوراانتخاب كند.

نتيجه نامعقول ديگراين است كه بايد پذيرفت درجامعه اسلامي آنچه قصاص ندارد، مانندكشتن كافروفرزندوديوانه جرم نيست ومرتكب تنهابايد خسارت ناشي ازفعل خودراجبران كند(مواد 220 و222 ق.م.ا.) قانون اين نتيجه نامعقول راهم رد مي كند وبادادن عنوان((قاتل)) اعمال ياد شده رادرزمره جرايم مي آورد.

ولي نتيجه اي كه به طورمستقيم به موضوع ماارتباط پيدامي كند اين است كه اگر ديه مبلغ مقطوع خسارتي باشد كه قانونگذاربراي ضرروزيان ديده معين كرده است باصدورحكم ديه بايد دعوي خسارت پايان يابد وزيان ديده ازمطالبه هرگونه مبلغ اضافي محروم شود.اين نتيجه راقانون ديات ردنكرده ورسم دادرسيهاي قديمي نيزبه همين منوال است ديوان عالي كشورنيزدرراي اصراري همين نتيجه رادنبال مي كند: درنظرهيات عمومي مي خوانيم ((.. ادعاي ضرروزيان ناشي ازجرم براثرضربه مغزي وشكستگي استخوان جمجمه… دردادگاه كيفري مطرح ورسيدگي شده ودادگاه كيفري درحكم خودمقدارديه رابرطبق قانون ديات معين نموده است بنابراين دعوي ضرروزيان وارد به شخص مزبوربراثرهمين جرم تحت عنوان ديگري غيرازديه فاقد مجوزمي باشد..))

منتها، بايد دانست برفرض ديه تنهاچهره مدني داشته باشد كه براي جبران خسارت داده مي شود،مشمول آن برتمام ضررها دليل اضافي مي خواهد وهمين امر سبب شده است كه بعضي،بااعتراف به ماهيت مدني ديه،كوشيده اند تابااستناد به عمومات مربوط به لزوم جبران تمام ضرر از آن نتيجه ناروا پرهيز كنند وادعاي شاكي را نسبت به مطالبه خسارت قابل استماع بدانند6.باوجود اين،بايد پذيرفت كه اعتقاد به چهره مدني محض براي ديه ونفي ماهيت كيفري آن، اثبات وجود حق اضافي را براي قرباني جرم دشوار تر مي كند، زيرا ظاهر اين است كه قانونگذار ،در مقام بيان چگونگي جبران خسارت وميزان مبلغي كه برعهده مجرم قرار مي گيرد، به تمام خسارت نظر دارد نه به بخشي از آن.

حقيقت اين است كه مساله چنانكه بايد طرح نشده است: تلاش براي الحاق ديه به يكي ازدوماهيت كيفري ومدني در نظامي ضروري است كه مرز قاطع ميان مسئووليت مدني وكيفري وجود داشته باشد. اين مرز از ابتكارهاي نويسندگان سده هاي اخير است ودر حقوق قديم كشورها ديده نمي شود واصطلاح ((كيفر مدني)) يا ((شرط كيفري)) نيز از يادگارهاي همان دوران است كه گاه در حقوق جديد هم بكار برده مي شود. براي مثال، در حقوق روم، امكان ابطال معامله مكره جزاي عمل كسي بود كه ديگري راواداربه معامله مي كرد7وتدليس نيزماهيت دوگانه داشت درحالي كه درحقوق كنوني اين دورويدادازحيث اثري كه درمعامله دارد، درزمره مسائل حقوقي است.

درنظام كيفري كه برپايه قصاص قراردارد، مسئووليت مدني وكيفري آن مرزقاطع درحقوق كنوني راندارد وبيشترنهادهادوچهره است هم حقوق عمومي درآن ملحوظ است وجنبه كيفري داردوهم حقوق خصوصي زيان ديده به همين جهت نبايد باعث شگفتي شود كه چراازروابط همسايگان وتصادم رانندگي وتقصيرهاي پزشكي درقانون مجازات اسلامي سخن گفته شده است ياكيفرقتل راولي دم انتخاب مي كند.

ديه نيزماهيتي دوگانه دارد.نقد دونظري كه به وحدت ماهيت ديه منتهي مي شود بخوبي نشان مي دهد كه ديه، هم مجازات است تامانع ازارتكاب جرم قتل وجرح واتلاف جان ومال ديگران شود، وهم به منظورجبران ضرربه شاكي داده مي شود ازاين ايراد هم نبايد هراسيدكه چگونه ممكن است موجودي دوماهيت جداگانه داشته باشد، زيراديه ازاموراعتباري است ووحدت وكثرت ماهيت آن نيزساخته ذهن وقراردادهاي اجتماعي است . درواقع ، ديه به اعتبارهاي گوناگون ممكن است چهره كيفري داشته باشد يامدني ياهردو.

اعتقاد به ماهيت دوگانه ديه وتوجه به آثارناشي ازاختلاط دومسئووليت كيفري ومدني نه تنهاوقعيتي انكارناپذيراست راه رابراي رسيدن به نتيجه اي معقول بازمي كنند :ماهيت كيفري ديه احتمال شمول ديه به جبران تمام خسارات ناشي ازجرم راضعيف مي كند واجراي عدالت رابامانع قانوني روبرونمي سازد تكيه برماهيت مدني وچهره حمايتي ديه نيزمانع ازآن است كه زيان ديده بتواندهم ديه رابگيرد وهم زبان ناشي ازجرم رابخواهد.

3 امكان مطالبه ضرراضافي

ازآچه گفته شد، اين نتيجه به دست آمد كه دادن ديه هميشه نمي تواند تمام ضررناشي ازجرم راجبران كند وگاه بخش مهمي ازآن جبران نشده باقي مي ماند.به ويژه درنظام ديه تفاوتهايي ناشي ازشخصيت زيان ديده ورنج ولطمه هاي روحي وصدمه به سرمايه معنوي اوناديده گرفته شده است ازسوي ديگرقانون مسئووليت مدني وقانون آيين دادرسي كيفري وسايراحكام مربوط به جبران خسارت وقاعده لاضرربه ماحكم مي كند كه تمام ضررهاي ناشي ازجرم بايد جبران شود وهيچ ضرري نبايد جبران نشده باقي بماند. پس، يابايد به نسخ ضمني ياتخصيص همه آن قواعد نظرداد( كاري كه شعبه سوم ديوان كشوركرده است) يابايد راهي انديشيد كه حكم ديه راباسايرقواعد جمع شود وتعارضهاازبين برود.

احتمال نخست هم خلاف عدالت است وهم درچهره افراطي خود(نسخ قواعد) نظام مسئووليت مدني راواژگون مي سازد وبايد تاحد امكان ازآن پرهيزكرد، درحالي كه جمع ميان قانون ديات وسايرقواعد مربوط به مسئووليت مدني، نه تنهانظام جبران خسارت رابرهم نمي زند آن راهنگون وعادلانه مي سازد وبه دادرس اجازه مي دهد كه حفظ سنتهارابااجراي عدالت همگام سازد.

درقانون ديات هيچ حكمي كه نشانه نسخ ياتخصيص قواعد مسئووليت شودبه چشم نمي خورد، جزاينكه مقطوع ونوعي بودن مقمدارديه درباره همه جرايم قتل وجرح ظهوردراين دارد كه قانون فرض كرده است همه خسارات زيان ديده همين اندازه است ولي بايدتوجه داشت كه اين فرض خلاف واقعيت ونوعي مجازحقوقي واستثناء است كه به قانونگذارنسبت داده نمي شود، مگراينكه صراحت حكم چنان باشد كه هرگونه تفسيرمخالفي راممنوع سازد.درموضوع بحث ماديه به نظامي پيوند خورده است كه درآن همه ضررهابايدجبران شود. پس، معني تعيين ميزان مقطوع درچنين نظامي اين است كه قانونگذارميزان حداقل ضررناشي ازاين جرايم راتعيين كرده است تابه عنوان مجازات مرتكب وتشفي خاطرقرباني به اوداده شودتعيين اين ميزان مقطوع دوفايده مهم دارد كه مبناي فرض راتوجيه مي كند:

1.زيان ديده ميزان ديه نيازي به اثبات ورود خسارت ندارد دردعاوي مسئووليت مدني، دشوارترين مرحله دادرسي اثبات ورودضرراست درغالب موارد زيان ديده ناچار ايت كهبه احتمال وظن غالب متوسل شود، يعني ظن را جانشين قطع سازد.براي مثال، در موردي كه دست كارگري قطع شده است، چگونه مي توان در باره ميزان واقعي خسارت در آينده به يقين رسيد؟ كسي چه مي داند كه سرنوشت اودر آينده چه رقم خورده است وبرقلم صنع چه جاري شده؟ معمول شده است كه دستمزد مانند اورا معيار تميز ميزان خسارت مي سازند، ولي آيا بواقع تضميني وجود دارد كه اوتاچه زمان به اشتغال خود ادامه مي دهد؟ 8پس،فرض ورود خسارت به مبلغ ديه نيز ، مانند فرض تقصير براي مرتكب، در چنين مواردي براي زيان ديده مفيد است واز تفريط بسياري ضررهاي ناروا جلوگيري مي كند.

2.مجازات مرتكب به گونه اي قاطع معين مي شود.اگر ماهيت دوگانه ومختلط ديه پذيرفته شود واين نكته مورد توجه قرار گيرد كه ديه، در عين حال كه مقدار مقطوع ونوعي براي آن روشن مي شود.كيفر جرم را نمي توان به نظر دادرس واگذار كرد يا تابع اوضاع واحوال ساخت. قانونگذار ناچار است كه ميزان آن را به طور نوعي وقاطع معين كند.پس، دليل واقعي تعيين ميزان ديه چهره كيفري اين نهاد ايت نه شمول آن برتمام خسارات مادي ومعنوي.

بدين ترتيب، درباره رابطه ديه باساير قواعد مسئووليت مدني،دادرس بادواحتمال گوناگون روبروست: الف) احتمال تخصيص آن قواعد وايجاد استنا درباره زيانهاي ناشي از قتل وجرح؛ ب) احتمال ايجاد فرض حقوقي براي حداقل ميزان ضرر وتعيين كيفر مجرم در صورت رهايي از قصاص. اين دواحتمال ،هر كدام منطقي به همراه دارد،منتها يكي به تخصيص وايجاد استثنا وحكومت مي انجامد وديگري به جمع وهمگوني.پس،بايد احتمال دوم را برگزيد، زيرا مجري قانون بايد تاحد امكان از نسخ وتخصيص قواعد بپرهيزد ودر مقام ترديد، جمع احكام را ترجيح دهد( الجمع مهما امكن اولي).

4.رعايت اعتبار امر مختوم وخسارات حادث بعد از صدور حكم

نكته ديگري كه بايد در نظر داشت رعايت اعتبار امر مختوم در دادگاههاي كيفري است كه هيات عمومي ديوان عالي كشور در توجيه رد دعوي به آن استناد كرده است.در اين راي مي خوانيم: ((…دعوي ضرر وزيان 9 وارده به شخص مزبور براثر همين جرم تحت عنوان ديگري غير از ديه فاقد مجوز مي باشد…)). ظاهر جمله حكايت از اين دارد كه چون ديه همان ضرر وزيان ناشي از جرم است كه يك بار به آن رسيدگي شده،طرح دوباره آن باعنوان ديگر امكان ندارد. اگر مقصود همين باشد، قابل انتقاد است،زيرا ديديم كه ديه فرض قانوني مربوط به ضرر مسلم در قتل وجرح واتلاف است،پس مطالبه واثبات ضرر بيشتر هيچ تعارضي باصدور حكم برديه ندارد. به بيان ديگر،صدور حكم به پرداختن ديه بدين معني نيست كه تمام ضرر جبران مي شود؛ حكم به جبران ضرر مفروض در قانون است وهيچ مانعي ندارد كه مدعي ورود ((ضرر فرض نشده)) در دادگاه حقوقي براي مطالبه آن طرح دعوي كند.منتها،چنانكه گفته شد،مدعي نمي تواند ديه را از دادگاه كيفري بگيرد وزيان ناشي از جرم را از دادگاه حقوقي.دعوي،در بخشي از زيان كه بادادن ديه جبران شده است،تكرار دعواي سابق است وموضوعي براي آن باقي نمانده است،ولي در بخش اضافي، يا زيان خارج از فرض قانوني ديه، دعوايي است جديد كه بايد به آن رسيدگي شود.

باوجود اين ،اگر زيان ديده از جرم براي مطالبه تمام خسارت خود( نه ديه تنها ) در دادگاه كيفري طرح دعوي كند ودادگاه براين مبنا كه ديه حاوي تمام زيانهاي مادي ومعنوي ناشي از جرم است حكم به پرداخت ديه دهد، پذيرش دعواي خسارت در دادگاه حقوقي بااعتبار امر مختوم كيفري منافات دارد،زيرا سبب صدور احكام متعارض در دودادگاه كيفري ومدني مي شود: فرض كنيم دادگاه حقوقي به زيان اضافي حكم دهد.در اين فرض، دادگاه كيفري نظر داده است كه مدعي نسبت به بخش اضافي حق ندارد واكنون دادگاه مدني به استحقاق اونظر مي دهد.مبناي اعتبار امر قضاوت شده پرهيز از چنين اتفاقي است10 وبه همين جهت مي گويند دعوي شنيده نمي شود.پس،اگر زيان ديده به ناتمام ماندن جبران خسارت وعدم كفايت ديه اعتراض دارد،بايد از راه تجديد نظر خواهي به حق خود برسد ونمي تواند راي كيفري را رها سازد وهمان موضوع را در دادگاه حقوقي مطرح كند.قانون باچنين دوباره كاري مخالف است، هرچند كه تجديد نظر مكرر را بپذيرد11.

از مفاد حكم ديوان عالي بخوبي برنمي آيد كه جريان دعوي چگونه بوده است وآيا طرح دعواي مطالبه خسارت در دادگاه حقوقي تكرار همان دعواي خصوصي در دادگاه كيفري بوده است،يا موضوع دودعواي متفاوت بوده وديوان به دليل شمول ديه برتمام خسارات حكم دادگاه حقوقي را شكسته است.اين تفاوت اهميت دارد زيرا،در فرض تكرار دعوي،دادگاه بايد قراررد آن را بدهد كه به معني خودداري از استماع دعوي است( ماده 203 ق.آ.د.م.) ولي در فرض دوم،كه برمبناي شمول ديه برتمام خساراتاست بدون اينكه دعوي تكرار شده باشد(مانند در خواست زيان معنوي) ،دادگاه بايد حكم به بيحقي مدعي بدهد ،وتمام بحث درباره نادرستي اين تصميم است كه بامفهوم ديه در حقوق كنوني منافات دارد.

نكته ديگري كه بايد براين بحث افزود موضوع خسارات حادث بعد از صدور حكم است،مانند فرضي كه ديه جرح پرداخته مي شود ولي، پس از صدور حكم، همان جرح سبب خونريزي مغزي يا فلج عضو ديگر مي شود يا زمينه ابتلاي مجروح را به مرض ديگر( مانند كزاز) فراهم مي سازد وزيان ديده اين زيانهاي حادث را از دادگاه مي خواهد.

در اين فرض، محلي براي صدور قراررد يا عدم استماع دعوي وجود ندارد، زيرا فرض اين است كه زيان حادث است؛ نه موضوع در خواست وبوده ونه حكمي در باره آن صادر شده است.پس، نمي توان ادعا كرد كه اعتبار امر قضاوت شده مانع از طرح دعوي است12 وتمام بحث بدين باز مي گردد كه آيا ديه تنها خساراتي است كه زيان ديده از جرم مي تواند مطالبه كند، يا فرضي است ناظر به حداقل خسارت عمومي نسبت به نوع جرايم قتل وجرح؟ پرسشي كه به آن پاسخ داده شده وتامل در آن مي تواند افق تازه اي را در حقوق كيفري- مدني ماباز كند وعدالت وسنت را آشتي دهد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نگرشی جدید بر قانون دیات - سیر تاریخی پیدایش نظام دیات

سید محمد موسوی بجنوردی (1)

 

چكیده: یكی از مباحث قابل بررسی در فقه اسلامی قانون حاكم بر دیات است. نگارنده در این مقاله، ابتدا نگرشی تاریخی به قانون دیات در جهان قبل از اسلام دارد و سپس به بررسی نظام دیات در دین اسلام می‏پردازد و نظر فقهای مذاهب گوناگون را در مورد ماهیت‏حقوقی نظام دیات بیان می‏دارد. در پایان، تعداد و كیفیت‏سه مورد (دینار، درهم و حله) از موارد ششگانه دیات مورد بررسی قرار می‏گیرد.

 

نظام دیات در جهان قبل از اسلام

الف: در مجموعه قوانین حمورابی

ضمن كاوشهای باستان‏شناسی كه در منطقه شوش بین سالهای 1899 تا 1902 انجام شد، یك گروه فرانسوی موفق به كشف یكی از پرارزش‏ترین منابع تاریخ حقوق، یعنی «مجموعه قوانین حمورابی‏» شدند. این مجموعه قوانین، بر سنگی به طول دو و نیم و به عرض یك و نیم متر حك شده و قدیمیترین و كاملترین قوانین مربوط به حدود چهار هزار سال پیش بر آن منقوش شده است. (2) مجموعه قوانین حمورابی با توجه به زمان تدوین آن، یكی از شاهكارهای تاریخ قانون و قانونگذاری است كه به ادعاهای افتخارآمیز كسانی كه قوانین روم و یونان را تنها منبع قوانین فعلی و برجسته‏ترین آنها می‏دانند خاتمه می‏دهد.

 

این مجموعه قوانین مشتمل بر 282 ماده است كه در مورد مقررات مدنی، تجاری، كیفری، روابط بین زن و شوهر و حقوق زن تدوین شده است. بخش قابل توجهی از قوانین این مجموعه را قوانین كیفری به خود اختصاص داده است. نظام قصاص و دیات در این مجموعه بر اساس امتیازات طبقاتی است و با مجرمین در مورد پرداخت دیه به طور یكسان برخورد نمی‏شود. مطابق این مجموعه قوانین، قصاص وقتی قابل اعمال است كه مرتكب عمدا دیگری را به قتل رسانده باشد یا عضوی از اعضای او را شكسته و یا او را مجروح كرده باشد. جرح غیرعمدی، طبق مندرجات ماده 206 فقط موجب پرداخت هزینه مداوای شخص مجروح می‏شده و ضارب ناگریز به پرداخت آن بوده است. در ضرب و جرح غیرعمدی كه منتهی به فوت می‏شده، ضارب را به دلیل غیرعمدی بودن قتل به قصاص محكوم نمی‏كردند، اما باید نیم مانا نقره به عنوان دیه به اولیای دم می‏پرداخته است.

 

ب: در حقوق روم

حقوق روم از قدیمیترین و مهمترین حقوقهای قضایی به شمار می‏آید و می‏توان از آن به عنوان منبع تاریخی بیشتر قوانین امروز غرب نام برد. درواقع، حقوق روم سالهای طولانی در تدوین قانون الهام بخش حقوقدانان اروپایی بوده است. از مشهورترین قوانین رومی «قانون الواح دوازده‏گانه‏» است كه جزئیاتش در پنج لوح آخر آن ذكر شده است. (3) در قانون الواح برای اولین بار جرایم به دو دسته جرایم عمومی و خصوصی تقسیم شده است. (4)

 

در حقوق روم، هم قصاص از جانی را پذیرفته بودند و هم دیه را; بدین معنا كه شخص مورد تجاوز حق داشته یا با شخص متجاوز درباره پایان دادن دعوا توافق كند یا در صورت عدم توافق قصاص نماید. البته باید توجه داشت كه در حقوق روم قصاص فقط در مورد اعضا و جوارح (مثلا چشم در برابر چشم) بوده است.

 

جایگزینی نظام دیه با نظام قصاص در نزد رومیها، پس از طی مراحل تكاملی مبنی بر جلب رضایت اولیای مقتول یا خود مجنی‏علیه صورت می‏گرفته است. در قانون الواح امكان صلح بین جانی و مجنی‏علیه و پرداخت مبلغی از سوی جانی جایز دانسته شده و این، همان نظام دیات در قانون مذكور است. از جمله كیفرهایی كه دادگاههای روم علیه جنایتكاران صادر می‏كردند می‏توان اعدام و پرداخت دیه را نام برد.

 

ج: در حقوق آنگلوساكسون

اولین مجموعه قانون آنگلوساكسونها در انگلیس، در قرن هفتم میلادی، نوشته شد. در این مجموعه، سیستم كاملی جهت جبران ضررهای بدنی بیان شده كه در جامعه انگلیس به صورت یك عرف پذیرفته شده در آمده است. بنابر این مجموعه قوانین، مقدار دیه نفس با توافق بین دو طرف دعوا تعیین می‏شده است; یعنی طرفین دعوا اختیار داشتند تا نوع و میزان جبران ضرر را تعیین كنند. مقدار دیه‏ای كه جانی به خانواده مجنی‏علیه می‏پرداخته، در حالتهای مختلف متفاوت بوده (چون در آن زمان، بخشی از جامعه انگلیس را طبقه بردگان تشكیل می‏دادند كه متعلق به فئودالها بودند) و جانی با پرداخت دیه، از هرگونه مسئولیت دیگری معاف می‏گردیده است.

 

در آن دوران، دیه مقتول به سه جزء تقسیم می‏شده است: یك جزء آن به دلیل از دست رفتن یكی از رعایای پادشاه به پادشاه داده می‏شد، جزء دیگر را مالك (فئودال) به دلیل از دست دادن یكی از افراد خود برمی‏داشت و جزء سوم آن بین افراد خانواده مجنی‏علیه تقسیم می‏شد. (5)

 

د: در حقوق عصر جاهلیت

اعراب جاهلی نظام پرداخت دیات را جهت پایان بخشیدن به انتقام و منازعات خونی، تا حدودی جبران خسارت وارده و عدم توسل به زور برای جلوگیری از جنگ و خرابیهای حاصل از آن اعتبار بخشیدند. به نحوی كه برای جانی و قبیله‏اش این امكان به وجود آمد كه با توافق مجنی‏علیه یا اولیای او پرداخت دیه جایگزین قصاص شود. این شیوه نو، تحول بسیار مهمی را در حیات قبایل عرب به وجود آورد، زیرا در لابه‏لای متون تاریخی به مواردی برمی‏خوریم كه اولیای مقتول به گرفتن دیه بسنده كردند; اگر چه مقدار این دیه برای همه اشخاص مساوی نبود و بر حسب درجات قبایل و شان و منزلت مقتول تفاوتهایی داشت. به این معنا كه هنگام اخذ دیه، اختلاف طبقاتی و موقعیت مقتول در نظر گرفته می‏شد. به عنوان مثال دیه مردی كه از طبقه اشراف بود با دیه مردی كه از طبقه پست‏تر از اشراف بود تفاوت داشت.

 

در بین قریش میزان معمولی دیه ده شتر بود كه این میزان به قولی بعد از نذر عبدالمطلب، جد پیغمبر اكرم(ص)، به صد شتر رسید. (6) دیه امرا و بزرگان به هزار شتر نیز می‏رسید. دیه حلیف، نصف دیه صریح و دیه زن، نصف دیه مرد بود.

 

در مورد پرداخت دیه، اصل بر این بود كه در صورت قدرت جانی بر پرداخت آن، از خود او گرفته شود و در صورت عدم توان او بر پرداخت دیه از «عصبه‏»، یعنی بستگان نزدیك جانی كه با او رابطه خونی دارند گرفته شود. (7)

 

كیفیت مجازات در میان اعراب زمان جاهلیت

ساكنان شبه جزیره عربستان، در عصر جاهلیت‏به دو گروه «بدو» یا بادیه‏نشین و «حضر» یا شهرنشین تقسیم می‏شدند. حضر ساكنان شهرهای بزرگ بودند و تعدادشان نسبت‏به بدو، كه قسمت اعظم اعراب بادیه‏نشین را تشكیل می‏دادند، بسیار اندك بود. با وجود این، در زمینه احكام دیه و فصل منازعات خونی اختلاف چندانی با یكدیگر نداشتند.

 

بادیه‏نشینان، قبایل متجاوز و جنگجویی بودند كه تعصبات قبیله‏ای بر آنان حاكم بود; به طوری كه این عصبیت، یگانه وسیله حمایت افراد قبیله از تجاوزات بیگانگان به حساب می‏آمد و عامل مؤثری برای از بین رفتن شخصیت مستقل افراد قبیله و ایجاد شخصیت‏حقوقی برای آنان بود. افراد یك قبیله به دلیل اینكه خون واحدی در رگهایشان جاری بود، حیات اجتماعی واحدی داشتند و برخوردی كه با افراد قبیله خود داشتند با رفتاری كه با افراد دیگر قبایل داشتند متفاوت بود. در نتیجه، یك قبیله همچون دولتی قائم به ذات و مستقل عمل می‏كرد و در شئون داخلی و خارجی خود حاكمیت مطلق داشت. اساس زندگی اجتماعی و سیاسی داخل قبیله مبتنی بر اصل تضامن افراد و تساوی كامل آنان در حقوق بود. مالكیت افراد به طور اشتراكی و جمعی بود و اموال قبیله به همه افراد آن تعلق داشت. مذهب نیز مذهب همه افراد قبیله بود.

 

حفظ امنیت و فصل خصومات بین افراد یك قبیله به شیخ و رئیس قبیله مربوط می‏شد و او بود كه در صورت تحقق جرمی در داخل قبیله حكم صادر می‏كرد.

 

اعراب در عصر جاهلیت‏به صورت پراكنده زندگی می‏كردند و یك حكومت مركزی كه بتواند تمام قبایل را طبق قوانین و مقررات واحدی گرد هم جمع كند نداشتند; ولی یك نظام حاكم بین همه قبایل وجود داشت و آن این بود كه «قتل كیفر قتل است‏» یا «قتل، بازدارنده‏ترین عامل ارتكاب قتل است‏».

 

نظام دیات در دین اسلام

دین مقدس اسلام درباره نظام دیات، روش جدیدی بنا نكرد، بلكه آن را به همان مفهوم عرفی و عقلایی كه متداول بود، پذیرفت. البته این بدان معنا نیست كه اسلام برای نظام دیات، توسعه قائل نشد; بلكه اسلام با قراردادن مقررات ویژه‏ای قانون دیه را مضبوط ساخت تا از اعمال سلیقه‏های شخصی و سنتهای قبیله‏ای ممانعت‏به عمل آورد. به عنوان مثال در عصر جاهلیت، حسب و نسب اشخاص موجب افزایش مقدار دیه بود، ولی اسلام درباره دیه نفس، دیه جراحات و دیه اعضا و جوارح، نسبت‏به همه به طور یكسان قانون وضع كرد و این معنا را به شكل امضایی و به نحو قضیه حقیقیه تشریع كرد.

 

الف: تشریع نظام دیات به نحو قضیه حقیقیه

تشریع احكام و قوانین در همه جوامع عقلایی به نحو قضیه حقیقیه است. این قانون كلی در مورد نظام دیات نیز جاری است. به این معنا كه هرگاه موضوعش با قیود و شرایطی كه در فعلیت آن قانون دخالت دارد موجود گردد، قانون دیات نیز نسبت‏به اشخاص فعلیت می‏یابد.

 

با عنایت‏به روایات وارده از ائمه اطهار(ع) كه فرموده‏اند: «كانت الدیة فی الجاهلیته ماة من الابل فاقرها رسول الله(ص)» (8) و همچنین با توجه به آنچه ذكر شد، معلوم می‏شود كه نظام دیات در مجموعه قوانین حمورابی، در حقوق رومیها و آنگلوساكسونها و نیز در دوران اعراب حكم امضایی بوده است و اسلام هم این حكم عقلایی را، كه بدون شك اثر مثبت در نظم عمومی و امنیت جامعه و تا حدودی جبران خسارتهای بدنی و جانی دارد، به همان مفهوم عرفی و عقلایی آن امضا فرموده و مورد تایید قرار داده است.

 

ب: بررسی ماهیت‏حقوقی نظام دیات

نوع ضمان و تعهد نسبت‏به ماهیت‏حقوقی دیه مسلما عقدی و قراردادی محسوب نمی‏شود، اما درباره اینكه چنین مسئولیتی جنبه كیفری صرف داشته باشد یا جنبه مدنی صرف و یا تركیبی از آن دو، اختلاف نظر وجود دارد. به طور كلی سه دیدگاه عمده در مورد ماهیت‏حقوقی نظام دیات ابراز شده است:

 

1) گاه بر اساس برخی ویژگیهای مسئولیت كیفری از جمله قابلیت تغلیظ و تشدید در زمان و مكان خاص، تحدید شرعی یا قانونی میزان و مبلغ آن، نظام دیات رنگ مسئولیت كیفری به خود می‏گیرد.

 

2) گاه بر اساس برخی از خواص و آثار مسئولیت مدنی از جمله پرداخت آن به شخص متضرر یا وراث او و عدم پرداخت آن به خزانه دولت، جبران خسارت و ضمان قهری تلقی می‏شود.

 

3) گاه به دلیل وجود برخی از خواص و آثار مسئولیت كیفری و مدنی در دیه، نظریه‏ای مبنی بر اینكه ماهیت‏حقوقی دیات آمیخته‏ای از هر دو مسئولیت‏باشد شكل می‏گیرد.

 

ج: نظر فقهای مذاهب گوناگون در مورد ماهیت‏حقوقی نظام دیات

در عصر جاهلیت از طریق نظام دیات هم درصدد بودند كه خسارات وارده را جبران كنند و هم جانی را به كیفر اعمال خود برسانند. این نظر با آرای فقهای امامیه نزدیك است.

 

در میان فقهای مذاهب اربعه شافعیه و حنبلیه معتقدند:

 

دیات جمع دیه است و آن عبارت است از مالی كه بر اثر جنایت وارده بر مجنی‏علیه به اولیای دم در صورت قتل نفس و یا به خود مجنی‏علیه در صورت ضرب و جرح پرداخت می‏گردد. (9)

 

فقهای حنفیه اعتقاد دارند:

 

دیه از ادا مشتق شده است و عبارت است از مالی كه در مقابل تلف نفس ادا می‏گردد. (10)

 

نظر فقهای مالكیه این است كه:

 

دیه عبارت است از چیزی كه در مقابل قتل نفس به عنوان خون بها به ولی دم ادا می‏گردد. (11)

 

آنچه از مجموع آرای مذاهب اربعه به دست می‏آید (حنفیه و بعضی از مالكیه به طور صریح، شافعیه و حنبلیه) این است كه دیه ظهور در جبران خسارت دارد و قهرا جنبه كیفری و مجازات ندارد. بنابراین دیه به عنوان مالی در ازای اثر جنایت‏به مجنی‏علیه یا بستگان او پرداخت می‏شود.

 

كاوشی در خصوص موارد ششگانه در نظام دیات

یكی از موضوعاتی كه لازم است در مورد آن بحث و بررسی صورت گیرد، عناوین ششگانه دیات است. با طرح پرسشهایی می‏توان ماهیت‏حقوقی موارد ششگانه در نظام دیات را روشن كرد. برخی از این پرسشها عبارت است از:

 

1) آیا عناوین ششگانه، باصولها، موضوعیت دارد؟

 

2) آیا قیمت‏یكی از این عناوین ملاك و پایه است و بقیه موارد به اعتبار تساوی قیمت آنها با پایه ذكر شده، مشخص می‏شوند و خودشان باصولها هیچ‏گونه موضوعیتی ندارند؟

 

3) آیا قیمت صد شتر در نظام دیات پایه است‏یا قیمت و ارزش هزار دینار؟

 

فقهای عظام، در وجوب تخییری انواع ششگانه دیات اتفاق نظر دارند. به این معنا كه معتقدند جانی در مقام ادا می‏تواند یكی از انواع ششگانه دیات را انتخاب كند و بپردازد. همچنین متفقند كه هر یك از شش نوع دیه، فی نفسه، اصل و بدل از غیر خود نیست. لكن به نظر می‏رسد با توجه به روایات وارد شده و نظامهای حقوقی دنیا قبل از اسلام دیه‏ای كه به عنوان اصل و پایه انتخاب شده هزار دینار (برابر با 750 مثقال طلای صیرفی) است و پنج نوع دیگر دیه به این اعتبار عنوان شده است كه در زمان صدور روایت‏یا زمان تشریع حكم، توان خرید هر یك از انواع پنجگانه (صد شتر، دویست گاو، هزار گوسفند، دویست‏حله و ده هزار درهم) از لحاظ قیمت معادل با توان خرید هزار دینار برابر بوده است. البته این معنی قابل انكار نیست كه در روایات متعدد، ملاك را صد شتر یا قیمت صد شتر قرار داده‏اند و ما - ان شاء الله - در مقام جمع بین روایات، با در نظر گرفتن اعتبار عقلایی، پایه و اصل را بیان خواهیم كرد.

 

الف: نظر اهل تشیع

1) صحیحه عبدالرحمن بن حجاج:

 

قال: سمعت ابن ابی لیلی یقول: كانت الدیة فی الجاهلیة ماة من الابل فاقرها رسول الله(ص) ثم انه فرض علی اهل البقر ماتی بقرة، و فرض علی اهل الشاة الف شاة ثنیة، و علی اهل الذهب الف دینار، و علی اهل الورق عشرة الف درهم و علی اهل الیمن الحلل ماتی حلة. قال عبدالرحمن بن الحجاج: فسالت ابا عبدالله(ع) عما روی ابن ابی لیلی. فقال: كان علی(ع) یقول: الدیة الف دینار، و قیمة الدینار عشرة دراهم و عشرة آلاف لاهل الامصار، و علی اهل البوادی ماة من الابل، و لاهل السواد ماة بقرة، او الف شاة. (12)

 

ملاحظه می‏شود كه در این صحیحه، عبدالرحمن بن حجاج مطلبی را از ابن لیلی نقل می‏كند و سپس از حضرت صادق(ع) در مورد صحت آن سؤال می‏كند. حضرت در پاسخ شخص می‏فرماید كه دیه، قدرت و توان خرید هزار دینار، یعنی هزار مثقال شرعی طلا برابر با 750 مثقال صیرفی طلای خالص است. در این روایت پایه و اصل دیه از زبان حضرت «الدیة الف دینار» بیان شده است. به قول علمای ادب چنانچه مبتدا محلای به الف و لام باشد، افاده حصر در خبر می‏كند; یعنی «تنحصر الدیة فی الف دینار». سپس می‏فرماید: انواع ششگانه، همگی حكایت از یك قدرت و توان خرید دارند; یعنی قدرت خرید صد شتر، دویست گاو، هزار گوسفند، دویست‏حله و ده هزار درهم نقره، معادل قیمت و قدرت خرید هزار دنیار طلا است.

 

2) موثقه جمیل بن دراج:

 

عن جمیل بن دراج فی الدیة قال: الف دینار، او عشرة آلاف درهم، و یؤخذ من اصحاب الحلل الحلل، و من اصحاب الابل الابل، و من اصحاب الغنم الغنم، و من اصحاب البقر البقر. (13)

 

دراین روایت، همانند صحیحه عبدالرحمن بن حجاج، انواع ششگانه همگی حكایت از یك قیمت و قدرت خرید دارند كه بر این مبنا هر دینار برابر با ده درهم است. اهل یمن نیز می‏توانند دویست‏حله بدهند، بیابان‏نشینها صد شتر، گوسفندداران هزار گوسفند و گاوداران دویست گاو.

 

اما در مورد روایاتی كه ظهور آنها در پایه بودن قیمت صد شتر است; مثل روایت عبدالله بن سنان (14) و صحیحه فضلا (15) باید گفت كه با توجه به اعتبار عقلایی و در نظر گرفتن روایاتی كه ظهور آنها در پایه بودن قیمت هزار دینار است‏یا اعراض اصحاب از روایت اخیر یا محامل دیگر كه در كتب فقهی مدون است و اینكه دین مبین اسلام جهانی و خاتم ادیان است و تا قیام قیامت‏برقرار و پابرجا خواهد بود، نظام دیات و مقررات آن باید به گونه‏ای باشد كه در همه جای دنیا و در همه اعصار قابل پیاده شدن باشد. با توجه به این مسائل، پرسشی كه در اینجا مطرح می‏شود این است كه در مورد كشورهایی كه نه شتر دارند و نه قیمت آن را می‏دانند (مثل: ژاپن، روسیه، سوئد، هلند و...) و تنها با ارزهای خارجی و اسكناسهای محلی خودشان سروكار دارند چه تدبیری اندیشیده شده است؟

 

به نظر نمی‏رسد قیمت صد شتر پایه و ملاك خوبی باشد، بلكه اصل و پایه، قدرت خرید صد شتر در زمان صدور روایت است كه برابر با قیمت هزار مثقال شرعی طلا، معادل 750 مثقال صیرفی طلا است. این پایه در سراسر جهان امروز قابل قبول بوده و انجام شدنی است. بنابراین اصل آن است كه قدرت خرید از جانی دریافت‏شود و قهرا اسكناس رایج هر كشور كه برابر با ارزش 750 مثقال صیرفی طلای خالص است‏به عنوان دیه باید پرداخت‏شود.

 

ب: نظر اهل سنت

فقهای حنیفه و مالكیه بر این اعتقادند كه فقط در سه نوع (شتر، طلا و نقره) دیه واجب است. دلیل آنان این است كه رسول الله(ص) فرمود:

 

فی النفس المؤمنة ماة من الابل و انه جعل دیة كل ذی عهد علی عهده الف دینار. (16)

 

رای احمد و ابو یوسف و محمد این است كه دیه در شش نوع واجب است و آن شش نوع عبارتند از: شتر، طلا، نقره، گاو، گوسفند و حله. این رای ملهم است از روایت عمروبن شعیب:

 

الا ان الابل قد غلت فقوم علی اهل الذهب الف دینار و علی اهل الورق اثنی عشر الفا، و علی اهل البقر ماتی بقرة و علی اهل الشاة الف شاة و علی اهل الحلل ماتی حلة. (17)

 

یادآور می‏شویم نظر این گروه تقریبا مطابق فتوای فقهای امامیه است.

 

فقهای شافعیه ابتدا، در مورد دیه به نظر فقهای حنفی و مالكی اعتقاد داشتند ولی در حال حاضر، دیه را منحصر در شتر می‏دانند. منشا این رای آن است كه شتر را اصل می‏دانند و سایر انواع دیه (طلا و نقره و انواع دیگر) را به عنوان بدل به حساب می‏آورند كه بر حسب افزایش و كاهش قیمت‏شتر، قیمت آنها نیز افزایش یا كاهش می‏یابد. قیمت اجناسی كه به عنوان بدل هستند (مثل شتر) اصولا ثابت نمی‏باشد. (18) این نظر الهام گرفته از حدیث زهری است كه می‏گوید:

 

كانت الدیة علی عهد رسول الله(ص) ماة من الابل، قیمة كل بعیر اوقیة، ثم غلت قیمة الابل فصارت قیمة كل بعیر اوقیة و نصفا، ثم غلت فصارت قیمة كل بعیر اوقیتین، فمازالت تغلو حتی جعلها عمر عشرة آلاف درهم او اربع ماة دینار. (19)

 

دیه، در زمان رسول الله(ص) صد شتر بود و قیمت هر شتر برابر با دوازده درهم بود. سپس بر قیمت‏شتر افزوده شد و در نتیجه قیمت هر شتر، به هجده درهم رسید. پس از آن باز هم قیمت‏شتر بالا رفت و به مقدار بیست و چهار درهم رسید. بعد از آن هم قیمت‏بالا می‏رفت تا آنكه عمر در زمان خلافت‏خود، قیمت صد شتر را ده هزار درهم یا چهارصد دینار قرار داد. بر همین اساس، شافعی تغلیظ در دیه را منحصر در شتر می‏داند. (20)

 

تعداد و كیفیت انواع ششگانه دیات

نكته دیگری كه باید مورد توجه قرار گیرد تعداد و كیفیت انواع ششگانه دیات است. در مورد سه نوع دیه، یعنی شتر، گاو و گوسفند و تعداد و كیفیت آنها همه فقهای عظام متفق القول هستند، اما در مورد دینار و درهم و دویست‏حله هنوز بحثهایی وجود دارد كه به ترتیب آنها را مورد بررسی قرار می‏دهیم.

 

الف: دینار

در خصوص دینار سه احتمال وجود دارد:

 

1) دینار عبارت است از طلای مسكوك و دارای وزن معین، یعنی هجده نخود طلای خالص. طبق مقتضای قاعده وقتی حكم به عنوانی تعلق می‏گیرد كه آن عنوان از مفاهیم عرفیه است و در خارج مابازاء دارد، لازم است كه عنوان مذكور به حكم عقلا احراز شود و معلوم گردد كه در كجا و با چه شرایطی عرف و عقلا می‏گویند عنوان مذكور محرز است. در این صورت می‏توان به مطلب مورد نظر ترتیب اثر داد. با توجه به تعریفی كه از دینار شد، هرگاه مجمع القیود متحقق شود، عنوان دینار عینیت می‏یابد.

 

2) دینار عبارت است از طلای مسكوك كه از لحاظ وزن و نوع سكه لابشرط باشد; یعنی فقط مسكوك بودن سكه طلا مورد نظر است نه وزن و نوع آن. همین كه چند عدد از چنین سكه‏ای به وزن هجده نخود برسد دینار به حساب می‏آید. بنابراین آنچه اهمیت دارد مسكوك بودن سكه طلا است.

 

3) دینار عبارت است از صرف طلای خالص به وزن هجده نخود، یعنی مثقال شرعی كه سه چهارم مثقال صیرفی (24 نخود) می‏باشد. مؤید این احتمال موثقه ابی بصیر است:

 

فقال: دیة المسلم عشرة آلاف من الفضة و الف مثقال من الذهب، و الف من الشاة علی اسنانها. (21)

 

با مراجعه به تمامی روایات وارد شده در باب زكات نقدین و دیات، روشن می‏شود كه دینار مذكور در روایات، مرآت و عنوان مشیر است نسبت‏به مقدار معینی از طلا، لابشرط از مسكوك بودن آن. در حقیقت، این مرآت و عنوان مشیر، درصدد بیان مقدار طلاست و دینار پل و آیینه برای این مقدار طلای خالص می‏باشد. روایاتی هم (مانند موثقه ابی بصیر كه در احتمال سوم ذكر شد) به این معنا دلالت دارند. ملاحظه می‏شود كه دیه مسلم را ده هزار درهم از نقره دانسته و نسبت‏به طلا «الف مثقال من الذهب‏» گفته است كه به تعبیر دیگری «الف دینار» است. بنابراین «الف دینار» در بعضی روایات منافاتی با «الف مثقال‏» در دیگر روایات ندارد. نیز، چنین است موثقه فضلا:

 

عن ابی جعفر و ابی عبدالله(ع) انهما قالا: فی الذهب فی كل اربعین مثقالا مثقال، و فی الورق فی ماتین، خمسة دراهم و لیس فی اقل من اربعین مثقالا شی‏ء و لا اقل من ماتی درهم شی‏ء و لیس فی النیف شی‏ء حتی یتم اربعون فیكون فیه واحد. (22)

 

در این موثقه، نسبت‏به زكات نقدین، موضوع «اربعین مثقالا مثقال‏» قرار داده شده است. در روایات دیگر هم كه حكم به وجوب زكات بر عنوان دینار تعلق یافته است، استظهار می‏شود كه «مثقال‏» عبارت اخرای دینار است.

 

اگر گفته شود كه در باب زكات نقدین، شرط وجوب زكات مسكوك بودن طلا به سكه معامله است و بنابراین دینار معتبر در باب زكات مغایر با دیناری است كه در باب دیات اعتبار شده است و این معنا بعید است كه یك عنوان و مفهوم عرفی، كه دینار باشد، به حسب موارد فرق كند و در واقع باید گفت كه صحت اطلاق بر عناوین تابع صدق عرفی است، در پاسخ می‏گوییم كه در وجوب زكات نقدین، منقوش بودن به سكه رایج‏به جهت روایات مربوط به دینار نیست، بلكه مستفاد از صحیحه علی بن یقطین است كه می‏گوید:

 

عن ابی ابراهیم(ع) قال: قلت له انه یجتمع عندی الكثیر قیمته فیبقی نحوا من سنة اتزكیه؟ فقال: لاكل ما لم یحل علیه الحول فلیس علیك فیه زكاة و كل ما لم یكن ركازا فلیس علیك فیه شی‏ء قال: قلت و ما الركاز؟ قال: الصامت المنقوش، ثم قال: اذا اردت ذلك فاسبكه، فانه لیس فی سبائك الذهب و نقار الفضة شی‏ء من الزكاة.

 

به مقتضای این صحیحه، امام(ع) می‏فرماید: هرچه ركاز نباشد، زكات ندارد و ركاز را هم به صامت منقوش تعریف فرموده است. در نتیجه فهمیده می‏شود كه در نصاب طلا، چهل مثقال باید به صفت «منقوش به سكه رایج‏» متصف باشد. بدین ترتیب در هزار دینار، هزار مثقال شرعی از طلا، لابشرط، به صفت مسكوك، یعنی 750 مثقال صیرفی طلای خالص منظور نظر و مجزی «الف دینار» است.

 

ب: درهم

درهم عبارت است از نقره مسكوك موزون به وزن معین. ظاهر روایات باب دیات هم مشعر بر این است كه لازم است ده هزار درهم، مسكوك بوده و از لحاظ وزن نیز هر درهم آن 6/12 نخود وزن داشته باشد.

 

بنابراین در صورتی كه جانی در مقام ادا، درهم را انتخاب كند نمی‏تواند نقره را كه به سكه معامله مسكوك نباشد (مثلا پنج هزار و دویست و پنجاه مثقال صیرفی نقره) بپردازد. به عبارت دیگر، اعتبار مسكوك بودن در باب درهم به شرط شی‏ء است و مطالبی كه در باب دینار - لابشرط بودن از لحاظ مسكوك بودن - گفته شد، در اینجا صادق نیست. در موثقه ابی بصیر (23) دیدیم كه بین نقره و طلا فرق گذاشته و بدل از درهم را مقداری از نقره قرار نداده است.

 

ج: حله

حله عبارت است از دو لباس كه اكثر اصحاب و نیز اهل لغت آن را مركب از «ازار و رداء» دانسته‏اند. ابوعبیده گفته كه حلل باید از برد یمن باشد; یعنی برد باید مقید به قید یمانی باشد و نیز گفته است «لا تسمی حلة الا ان تكون ثوبین من جنس واحد». این معنی در كتاب سرائر، نافع، تحریر، ارشاد، لمعه، مهذب البارع و الروضة البهیة آمده است و استاد بزرگوار ما، امام راحل، نیز همین معنا را در كتاب تحریر الوسیله اختیار كرده‏اند.

 

البته خلیل بن احمد بصری، صاحب العروض و النحو، در كتاب العین می‏گوید: «الحلة ازار و رداء بردا و غیره، لایقال لها حلة حتی تكون ثوبین‏». بنابراین وی شرط «برد یمانی بودن‏» را در حله معتبر نمی‏داند. اكثر علمای لغت‏با خلیل بصری موافقند، لكن مقتضای احتیاط آن است كه تفسیر اول اختیار شود و حله، لزوما، از بردهای یمانی باشد.

 

با توجه به آنچه گذشت، بردهایی كه در زمان ما موجود است، حله‏ای نیست كه در روایات مذكور است. قیمت‏بردهای كنونی زیاد نیست و موارد استعمال خاص دارد، حال آنكه حله‏ای كه به عنوان برد یمانی با دیگر انواع برابر دانسته شده است، در گذشته از لباسهای فاخر بوده و حتی در بعضی روایات قیمت هر حله پنج دینار ذكر گردیده است كه در نتیجه بهای دویست‏حله برابر با هزار دینار می‏شده است، اما با توجه به عدم موضوعیت نسبت‏به عناوین ششگانه ذكر این مباحث منتفی است.

 

یادداشتها:

 

1) دانشیار دانشگاه تربیت معلم و مدیر گروه فقه و مبانی حقوق اسلامی پژوهشكده امام خمینی(س) و انقلاب اسلامی.

 

2) علی پاشا صالح، سرگذشت قانون، ص 325 - 370; نشریه مؤسسه حقوق تطبیقی، شماره 7، ص 2 - 22.

 

3) تاریخ النظم القانونیة و الاجتماعیة، ص 322. تاریخ تدوین الواح دوازده‏گانه سال 450 ق. م. است. این لوحها بر عاج فیل نگاشته شده است و به استثنای لوح هفتم كه 24 ماده دارد، سایر الواح 3 تا 10 ماده دارند.

 

4) تاریخ القانون المصری، ص 186.

 

5) حارث سلیمان فاروقی، المعجم القانونی، ص 744.

 

6) بعضی گفته‏اند اولین كسی كه مقدار دیه را صد شتر تعیین كرد ابی سیاره عدوانی بود. بعضی دیگر این حكم را به عبدالمطلب نسبت داده و گفته‏اند او اولین شخصی بوده كه دیه را به میزان صد شتر، سنت قرار داده و قریش و اعراب نیز این حكم را اتخاذ كرده‏اند و رسول الله(ص)، آن حكم را در اسلام امضا فرموده‏اند. به نقل از:

 

- جواد علی، المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام، جلد 5، ص 593.

 

7) همان، ص 592.

 

8) شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، جلد 19، ح 1، ص 141.

 

9) شرح كشاف القناع علی متن الاقناع، جلد 4، ص 2; مغنی المحتاج الی شرح الفاظ المنهاج‏جلد 4، ص 53.

 

10) محمد بن احمد بن ابوبكر سرخسی، المبسوط، جلد 26، ص 59.

 

11) الجامع الاحكام القرآن، جلد 5، ص 315.

 

12) شیخ حر عاملی، همان، جلد 19، ح 1، ص 141; همچنین رجوع كنید به:

 

- كافی، شیخ كلینی، جلد 7، ح 1، ص 280.

 

- الفقیه، جلد 4، ح 1، ص 78.

 

- التهذیب، جلد 10، ح 19، ص 160.

 

- الاستبصار، جلد 4، ص 295.

 

13) شیخ حر عاملی، همان، جلد 19، ح 4 و 5، ص 143.

 

14) همان، ح 3، ص 142.

 

15) همان، ح 6، ص 143.

 

16) عبدالقادر عودة، التشریع الجنایی، جلد 2، ص 176.

 

17) همان، ص 177.

 

18) همان.

 

19) همان.

 

20) ابی العباس الرملی، نهایة المحتاج، جلد 2، ص 299; ابواسحاق شیرازی، مهذب، جلد 2، ص 209 به بعد.

 

21) شیخ حر عاملی، همان، جلد 19، ح 2، ص 142.

 

22) تهذیب، جلد 1، ص 351; الاستبصار، جلد 2، ص 13.

 

23) شیخ حر عاملی، همان، جلد 19، ح 2، ص